كمرة مخفي
چند روزى مى شد كه اعصاب زن بشدت بهم ريخته و افكارش دستخوش افواهات شده بود. بدبينى عجيبى در وجودش رخنه كرده و حوصله انجام هيچ كارى را نداشت.
سردى و بدخلقى زن چيزى نبود كه از چشم شوهرش بدور بماند. اما مرد هرچه از زنش علت را پرسيد با جواب هاى هيجاني و سكوت همسرش روبرو شد. چنين حالتى از زن، براى شوهرش تازه گى داشت و در مدت چند سالى كه با هم ازدواج كرده بودند، اين چنين رفتاري را از او نديده بود.
همه جريانات از ۳ روزقبل آغاز شده بود، زمانيكه تليفون كننده ناشناس با زن تماس گرفته و خبر داده بود كه مدتي ميشود، شوهرش زن ديگر گرفته؛ ابتدا زن باور نكرده و تليفون را قطع كرد. اما كنجكاوى مرموزى اذيتش كرد و موجب شد كه در تماس بعدى ناشناس، سعى كند اطلاعات بيشترى از او كسب كند او از اينكه به شوهرش اطمينان داشت از ته دل با خود ميگفت كه حتماً اشتباهى صورت گرفته است. اما هنگاميكه متوجه شد همه مشخصات گفته شده از سوي مرد ناشناس با مشخصات شوهرش مطابقت دارد، يك باره كاخ آرزوها و اميد هاى زنده گى چندساله اش را فروريخته ديد.
نمى توانست قبول كند كه شوهرش به او خيانت كرده باشد. يك هفته از نخستين تماس تليفونى شخص ناشناس گذشته بود و زن در اين مدت با كنجكاوى و وسواسى عجيب، رفتار شوهرش را زيرنظر گرفته وهمه وسايل شخصى و جيب لباس هايش را بدنبال پيدا كردن مدركي كه بتواند خيانت او را ثابت كند، جستجو كرد.اما بي نتيجه بود . بار ها خواست اين موضوع را با شوهرش در ميان بگذارد مگر ديد نمى تواند به اين ساده گي به شوهر وفا دارش تهمت بزند كه زني ديگري دارد و مواردي ملال خاطرش را فراهم كند. بايد دليلى در دست داشته باشد تا شوهرش نتواند، همه چيز را انكار كند. اما وقتى كه پس از جستجوى فراوان هيچ ثبوتي نيافت در دل آرزو كرد كه مرد ناشناس باز هم تماس بگيرد و آدرس يا مشخصات زني دوم شوهرش را به او بدهد.
بعد از گذشته مدتي يك روز باز هم مرد ناشناس تليفون كرد. زن اصرار نموده كه اسم و آدرس زنى را كه با شوهرش پنهاني ازدواج كرده بداند اما ناشناس پيشنهاد كرد كه بهتر است ابتدا چند عكس آن دو را بببيند تا صحت گفته هاي او ثابت گردد و سپس آدرس و مشخصات زن موردنظر را برايش بدهد. كنجكاوى و اشتياق بدست آوردن ثبوت خيانت شوهر و ديدن چهره زنى كه شوهرش را از او گرفته بود، زن را واداشت تا قرار ملاقات مرد ناشناس را پنهان از شوهرش بپذيرد.
زمان موعود فرارسيد و زن در حاليكه بسيار مضطرب و پريشان بود، خود را به محل ملاقات رساند. لحظاتى بعد مردى جوان و شيك پوشي كه سراپاي منظمي داشت با بكس ديپلومات به او نزديك شده و خودش را تليفون كننده ناشناس معرفى كرد و از زن خواست در گوشه اى از پارك سر سبز كه وعده گاه شان بود روي يك چوكي بنشينند تا او عكس ها را نشان داده و موضوعات مهمي ديگري را هم با او در ميان بگذارد. زن ناچار پذيرفت و همراه با مرد ناشناس براه افتاد. بعد از دقايقي آندو روي چوكي نشستند.
مرد جوان در حاليكه بكس ديپلومات را روى زانوهايش قرار داده و چند عكس را از داخل آن بيرون ميكرد به زن توضيح داد كه دو ماه مى شود،به رابطه شوهرش با خانمى كه قبلاً همسر او بوده و حالا از هم طلاق گرفته اند، پى برده و توانسته پنهانى از آنان چند عكس بگيرد و حالا قصد دارد براى انتقام از همسر سابقش عكس ها و آدرس او را در اختيار زن قرار دهد. سپس عكس ها را بدست زن داد.
زن با دستان لرزان و قلب مملو از نفرت در حاليكه به سخنان مرد سراپا گوش شده بود، عكس ها را گرفته و بدقت به آنها نگاه كرد. در عكس ها زن جوان و زيبايى در كنار مردى هم سن و سال شوهرش در حالت هاى مختلف ديده مى شدند. مشخصات مردى كه در عكس ها بود هرچند از لحاظ شكل ظاهرى و داشتن ريش و عينك مانند شوهر زن بود اما با همان نگاه اول زن فهميد كه اين مرد شوهرش نيست. دفعتاً قوت و قدرت عجيبي يافت عكس ها را دوباره بدست مرد داده گفت:" آقا شما اشتباه كرده ايد، اين مرد شوهر من نيست."
مرد جوان با تعجب به او خيره شده پرسيد:" چه ميگويد امكان ندارد، شوهر شما نباشد. "
زن با ناراحتى جواب داد:" من شوهرم را خوب ميشناسم، شما چرا به شوهر پاكم تهمت دروغ بسته ايد. شما نمبر تيلفون مرا از كجا پيدا كرده ايد كه يك هفته مزاحم من و زنده گي آسوده ام شده و افكارم را پريشان ساخته ايد ؟"
مرد با حيرت جواب داد:"اگر اين مرد شوهر شما نيست پس چرا وقتى مشخصات او را تليفونى به شما گفتم تأييد كرديد؟"
زن كه اشك هاي از خوشي و غم روي صورتش جاري شده بود، پاسخ داد:" براى اينكه شوهرم هم عينك ميپوشد و شبيه همين مرد است و همچنان وقتى شما آدرس دفتر و اسم شوهرم را درست گفتيد . متيقن شدم كه در باره او ميگويد. اما حال شكر خداوند يكتنا كه چنين نيست"
مرد جوان در حاليكه عكس ها را از دست زن مى گرفت، چشم به چشمان او دوخته جواب داد:" زمانى كه متوجه شدم اين مرد با زن سابقم ازدواج كرده ؛ يكروز او را تا دفترش تعقيب كردم و با دادن مبلغى پول به نگهبان دفتر از او خواستم كه اسم و شماره تليفون او را به من بدهد. بعد شماره تليفون او را گرفته و با نيرنگي توسط خانمي از نزديكانم به بهانه اينكه خواهر خوانده خانمش است، شماره تليفون شما را از او گرفتم. ولي حال نميدانم چطور اشتباه شده است. بهر صورت شايد گناه نگهبان باشد كه شماره تليفون شوهر شما را برايم داده بهر حال، حالا كه معلوم شد خوشبختانه اين مرد خائن شوهر شما نيست من از مزاحمتى كه براى شما ايجاد كردم معذرت ميخواهم و اميدوارم مرا ببخشيد."
زن كه قلباً از اين اشتباه خوشحال و راضى بود، خود را ناراحت و عصبانى نشان داده و با رويه زشت مرد را بخاطر تهمت هاي ناحق و مزاحمت هايى كه در اين چند روز براى او ايجاد كرده و آرامشش را بهم زده بود، از جايش برخاست وبه سمت منزلش براه افتاد. در طول راه خود را ملامت ميكرد كه چرا به شوهر مهربانش شك كرده و چرا از روز اول موضوع را با او در ميان نگذاشته است و بعد بخاطر كنجكاوى زنانه و بدگمانى بيجا خود را سرزنش كرد. حدس زد اگر شوهرش اين موضوع را بداند بسيار عصبانى شده و با او جنگ و دعوا خواهد كرد، پس چاره كار را در اين ديد كه چيزى به شوهرش نگويد و موضوع را فراموش كند.
هفته اي را براحتي و خوشي بسر برد اما عصر يكروز پاكتى را كه شخصى به دروازه منزلش آورده بود باز كرد و عكس هاى داخل آن را ديده از تعجب دهانش بازماند. در عكس ها، او همراه مرد جواني در پارك در حالي قدم زدن،نشستن پهلوي هم و در حال صحبت كردن ديده ميشد. عكس ها بقدرى ماهرانه گرفته شده بود كه امكان نداشت بيننده اى آنها را ديده و باور كند اين زن و مرد براى نخستين باريكديگر را ملاقات كرده اند. برعكس چنين به نظر مى رسيد آنها با يكديگر بسيار صميمى بوده و مدت ها با هم رابطه داشته اند. با ديدن آنها قلب زن فرو ريخت و جدانش او را ملامت نموده و خبر از عواقب بدي داد. اشك در چشمانش حلقه زد و حيران شد چه كند در همين هنگام زنگ تليفون بصدا آمد. صداي همان مرد ناشناس مانند چكشي بر مغزش فرود آمد. مرد ابتدا خنده وحشتناكي سر داد و بعد او را تهديد كرد كه اگر تا فردا مبلغ پنجاه هزار افغاني برايش ندهد كاپي عكس ها را در اختيار شوهرش قرار ميدهد. دست و پاي زن به لرزه افتاد و پيش چشمانش پرده سياهي هويدا شد. او وحشت زده ،متواتر به خود لعنت ميفرستاد كه چرا موضوع را از شوهرش پنهان كرده و با خودش فكر كرد اگر شوهرش عكس ها را ببيند و از او توضيح بخواهد چه چيزى مى تواند براي دفاع از خودش به او بگويد، او چگونه حقيقت را باور خواهد كرد و اگر دروغ بگويد و موضوع را فقط يك آشنايى و برخورد معمولى در پارك عنوان كند، با حالات صميمانه اى كه در عكس ها ديده مى شد، ادعاى او باوركردنى نخواهد بود و اگر هم حرف هاي او را باور كندتا آخر عمر هميشه نسبت به او بدگمان شده و با ديده شك و ترديد رفتار خواهد كرد. پس بهتر ديد هر طور شده از رسيدن عكس ها بدست شوهرش جلوگيرى كرده و با پرداخت پول كه آنقدر زياد هم نبود، دهن مرد ناشناس را ببندد و او را تهديد نمايد كه هرگاه بار ديگر مزاحم او شود به پوليس مراجعه ميكند.
بنابراين فرداى آنروز به آدرسى كه مرد داده بود رفته و پولها را به او داده و اخطارش داد كه ديگر مزاحم نشود مرد ناشناس پس از گرفتن پولها قول داد كه به همين مقدار پول ضرورت داشته و بعد از اين مزاحم او نخواهد شد. ولى دو هفته بعد باز هم عكس هاى جديد و تقاضاى ملاقات ديگر به خانه اش فرستاده شد. زن با ديدن آنها با بدبختي دريافت كه با اشتباه پنهان كاري و ترس از شوهرش ، در دام مرد شيادي افتاده است.عكس هاى جديد او را در حال گفتگو و دادن پول با مرد بيگانه اي نشان ميداد و دلالت از رازي ميكرد كه او از شوهرش پنهان نموده است و حاضر شده براى پنهان كاري بيشتر و عدم افشاى آن پول بپردازد.
او با دو دست به سرش كوفت، چنگي به مو و رويش زد، بسيار گريه كرد اما هيچ راه نجاتي بخاطرش نرسيد. اكنون كه بسيار دير شده بود چگونه مى توانست به شوهرش بقبولاند كه اين راز فقط يك سوءظن و بدگمانى ناخواسته نسبت به او بوده است. آيا او اين حقيقت را مى پذيرفت.با خود انديشيد اگر به پوليس اطلاع دهد، شوهرش نيز از موضوع مطلع مى شود و او را بخاطر پنهان كارى و عدم صداقتش سرزنش ميكند. بنابراين تصميم گرفت كه با دادن طلاهايش به مرد ناشناس، با التماس از او بخواهد كه دست از سرش برداشته و با زنده گى او بازى نكند.شايد دل او نرم شود. ولى مرد ناشناس پس از ملاقات ديگر با او، اينبار تقاضاى ديگرى از او داشت.... و زن با بيچاره گي ناخواسته در چاهى افتاد كه خود با دست هايش كنده بود.
نيلاب نصيري
14 جدي 1388