در دل تاریکی
همه جا در نظرش تاریک، پر از سیاهی، اندوه و درد جلوه می کرد. هیچ فرقی میان روشنی روز و تاریکی شب نمیدید. همهء اطراف و اکنافش را سیاهی فرا گرفته و شام زندگی اش با گذشت زمان طولانی و طولانی تر می شد.
باری هم احساس مطبوعی برایش دست می داد، خیال شیرینی ذهنش را فرا می گرفت. فکر می کرد، در بازی چشم پتکان با برادرش است و او چشمانش را بسته با همین خیالات دروغی خودش را فریب می داد و دست پیش می برد تا چشمانش را بازکند. با سه انگشت درد کشیده چشمانش را می مالید تا تاریکی محو شده و روشنی نمودار شود اما حیف که حقیقت چیز دیگری بود...
بار ها وقتی مادرش با چادر بزرگی سر و صورتش را می پوشاند و او را برای تدریس می برد. آن وقت تا عمق ماجرا می رسید و احساس وحشتناکی برایش دست می داد. با کف دست و سه انگشت پینه شده رویش را لمس می کرد و رنج می کشید. آن گاه می دانست که صورتش بسیار وحشتناک است و کوشش می کرد، بیشتر و بیشتر خودش را بپوشاند و نزد شاگردانش برود...
آن روز باز هم مادرش او را آماده ساخت، سر و رویش را مرتب کرد و از بکس چوبی عطری را بیرون آورد و معطرش ساخت. مهرو، بوی عطر را استشمام کرد و بوتلش را لمس نمود و در دل تاریکی ها با گام های استوار از زینهها پایین شد. با پایین شدن تدریجی از پلهها احساس کرد که دیوار کنار دستش هم از کند و کپرک هایش ناله نموده و رنج می کشد. یادش آمد که دیوار هم سالم نیست و جاهای اصابت مرمی و پارچههای راکت دارد. شباهت عجیبی میان خود و دیوار کنار دستش دید، اما از اینکه شاگردان منتظرش بودند،آرام و بی تفاوت آهسته آهسته پایین شد. با نزدیک شدن به صنف درسی صدای همهمهء شاگردان گوشهایش را نوازش داد. او با آموزش شاگردان به صدای خنده و گفتگو های شان عشق می ورزید. وقتی به دهن دروازه رسید، باز هم یکی از شاگردان که بیشتر از همه دوستش داشت؛ مانند هر روز برخاست، دستش را گرفت و کمکش کرد تا سر جایش قرار بگیرد.
لحظاتی سپری شد تا مهرو، خودش را جمع و جور کرد. باز صدای دلنشین و جادویی از حنجرهء طلایی اش بیرون شد. صدا در فضای نامطلوب اتاق بزرگ که با فرش کهنه وخاک گرفتهای پوشانده شده و تارهای جولا کنج و کنارش را فرا گرفته بود، طنین افکند. زیبایی آواز مهرو با کلام الهی گره خورده و چند برابر دل نشین تر شد.
تاثیر معجزه آسای آیات قرآنی شاگردان را وا داشت تا خاموش بمانند و با جان و دل گوش فرا دهند.
مادر نیز با سرعت خود را از بالا به پایین رساند و مانند هر روز به صدای دلنواز و جادویی دخترش که با سوز و گداز تمام تلاوت می کرد، گوش فرا داد و از ته دل گریست...
بعد از مهرو، چند شاگرد درس را تکرار کردند و او محتاطانه گوش فرا داد و غلط های شان را تصحیح کرد. بعد کسانی که تازه به جمع شاگردانش پیوسته بودند، یک یک نزدش زانو زده و درس گذشتهء شان را خوانده و درس نو گرفته و در گوشهای به زمزمه پرداختند.
صنف آرام آرام از وجود شاگردان خالی می شد ولی مهرو، هنوز منتظر نشسته بود تا مبادا شاگردی از درس عقب بماند. مادر که همواره مواظب دلبندش بود با چشمان اشک آلود گلو صاف کرده گفت:
" بیا دخترم شاگردهایت رفتن، بیا که خانه بریم."
مهرو برخاست و با مادرش به راه افتاد و همان طور یکه راه می پیمود، باز دستش به کند و کپرک های دیوارها تماس پیدا کرد، در نظرش آمد که دیوار ها هم ناله میکنند، رنج می کشند و مانند او معلول ومعیوب شده اند. آن روز اولین باری بود که حس می کرد، همدرد و هم مانندی یافته است. با همان سه انگشت دیوار ها را لمس نموده و نوازش شان داد.
یکبار دستش به فضای خالی تماس کرد، موازنه اش را از دست داد، نزدیک بود بافتد که مادرش با مهربانی صدا زد:" هوش کو دخترم امروز به نظرم قدم هایته حساب نکدی، ده چه فکر بودی؟ به خانه رسیدم به اتاق خود ما بیا ده ای افتوک بیشین که گرم شوی."
مهرو جواب نداد. آرام روی زمین نشست و پس از لحظاتی گرمی مطبوع و خوشایند آفتاب را در وجودش احساس کرد. مادر، متکای را کنار دستش گذاشت و از اتاق خارج شد.
مهرو آرام دراز کشید و باز در دنیای خیالاتش غرق شد. به یاد روز گاری افتاد که می توانست آفتاب را طلایی و آسمان آبی را ببیند. می توانست رنگ لباس هایش را تشخیص دهد و گدی هایش را مرتب کند. روشنی و تاریکی را دیده و شب و روز را از هم تفکیک کند، اما با آمدن یک روز شوم در زندگی همه چیزش را از دست داد...
ناگهان خاطرات آن روز در نظرش مجسم شد. چقدر دلش به یاد آن روزها می تپید. حرارت دستان پر مهر پدر و نوازش های او را هنوز با رگ رگ جانش احساس می کرد. با آن که سال ها از آن روزگار سپری شده بود، اما گویا هفتهء قبل پدرش را از دست داده بود. بغضی گلویش را تنگ فشرد و اشکهای داغ گونه هایش را تر ساخت.
آخرین لحظاتی و ساعاتی به خاطرش آمدند که همراه پدرش به بیرون از حویلی برآمده بود. آن روز پدرش تبر بزرگی را گرفته و کنده چوبی را می شکست و برادرش در نزدیکی او سطل آهنی را گرفته و توته های چوب را جمع می کرد و او چون عروس نازی، در گازی که پدرش در یکی از شاخه های درخت پنجه چنار برایش انداخته بود، گاز می خورد. ناگهان صدای مهیب و وحشتناکی بلند شد و به دنبال آن همه جا در سیاهی، دود و آتش فرو رفت...
مهرو، آواز مادرش را شنیدکه گریه کنان می گفت:"وای تباه و برباد شدم خانه و خانواده ام از بین رفتن . او مسلمانا به دادم برسین..."
بعد هم صدای همسایه ها را می شنید که می گفتند:" ده خانهء مدیر راکت خورده و خودش و بچیش شهید شدن..."
مهرو صدا ها را می شنید، اما نمی توانست به خود حرکتی داده و از جایش بلند شود... و بعد هم هر چه فکر کرد چیزی به خاطرش نیامد...
بعد روزی به خاطرش آمد که او را از شفاخانه به خانه آورده بودند. چهل روز از مرگ پدر و یگانه برادرش سپری شده بود. صدای دردناک مادرش را می شنید که در سوگ عزیزانش اشک می ریخت و با دیدن او صدای گریه اش دو چندان شد. زنانی زیادی همصدا با مادرش گریه می کردند و او نمی توانست، تشخیص دهد که صدای مادر از کدام سو می آید...
همه جا در نظرش تاریک بودو احساس می کرد، محشر عظیمی بر پا شده که او از دیدن آن محروم است. باز صدای مادرش از میان جمع بلند شد:" از برای خدا مسلمانا دخترمعصومه سیل کنین! مهرویمه ببنین که چه شده. چشمک هایش از بین رفته و رویش سوخته و یک دستش از بند قطع شده. دخترکم بدبخت شد. اومسلمانا ای ده کدام کتاب اس که مسلمان ایقدر ظلم سر مسلمان کنه ."
باز مادر چند زن را مخاطب ساخته صدا زد :" بیارین همو توته جگرمه به مه برسانین. بیا دخترم بیا سر گلیم غم پدر و بیادرت بشی...."
با شنیدن صدای مادر نا خود آگاه پشتش لرزید و درد عمیقی سراسر وجودش را در خود فشرد. در همین حال زنان راه باز کردند و مهرو به آغوش مادرش پناه برد. طنین صدای مادر و دختر فضای خانه را انباشت ودیگران همه به گریه افتادند...
حرارت مطبوع آفتاب پشت شیشه، داغ و غیر قابل تحمل شد. مهرو طاقت نیاورده به سایه پناه برد و باز دنباله گذشته هایش را از سر گرفت. یکبار مانند اینکه فراموش شده ای را به خاطر آورده باشد. دست به جیب کرتی اش برد و مادرش را صدا زد. مادر با عجله آمد و با مهربانی گفت:" خیریت باشه دخترم چه شده ؟"
مهرو، پول های مچاله شده ای را کف دست مادرش گذاشت و با غرورگفت:" اینه مادر جان ای ره بگیر پیش داکتر برو و برت دوا بخر که مریض استی. ای ماهانه چند شاگردم اس."
مادر با خوشی گفت:" شکر خداوند که دخترم به آرزویش رسیده و از همت خودش پول حلال پیدا می کنه." حرف های مادر، مهرو را باز به گذشته ها برد. آن گاه که می کوشید راهی را پیدا کند تا نیازهای زندگی اش را برطرف نماید، ولی خودش را ناتوان می دید. زیاد تلاش و کوشش می کرد، اما نمی توانست پولی برای امرار معیشت خود و مادرش پیدا کند. همسایه های دور و نزدیک، خویش و قوم و دوست و آشنا برایشان نان می آوردند و دل آسای شان می کردند، اما مهرو از این وضعیت رنج می کشید. می خواست در هر حالی که است از دستمزد خودش لقمه نانی به دست آورد تا اینکه به رهنمایی زنی افتان و خیزان برای آموزش قرآن رفت. زن یکی دو روزی او را تا خانهء استاد بزرگی رساند. سپس مهروخودش کمر همت بست و هر روز با شمارش گام هایش راه دور و درازی را پیموده، می رفت و باز می گشت.
یادش آمد که چطور همهء زحمتها را با قلب سرشار از عشق برای آموختن قرآن قبول کرده و با گام های استوار میشمرد یک ...دو... سه... ده ... بیست ...هفتاد... هشتاد ...صد و باز با خود می گفت:" دور می خورم، صد قدم پیش می رم و باز ده سرک می رسم و باز ده موتر سوار می شم و....
یگان بار می افتاد و قدم های حساب شده اش یادش می رفت و باز بر می خاست و از اینکه حساب قدم هایش غلط شده بود، گاهی سرش به دیوار و یا پایش به پایهء برق اصابت می کرد. آن گاه کسی به کمکش می شتافت و با او همدردی می کرد. آدم هایی هم با او سر می خوردند که با زهرخند توهین اش می کردند و می گفتند:"کور به مرگ! خدا زدیت چرا با ای حال از خانه می برایی برو ده یک کنج بشی و خدایته یاد کو!"
اما مهرو، هیچگاه همتش را از دست نداده و با حوصلهء تمام می رفت و بر می گشت و تجوید و تفسیر و ترجمه می آموخت. استاد بسیار دوستش داشت و زیاد تشویقش می کرد و سرانجام هم یک روز اجازه اش داد تا تدریس کند. از همان روز عشق و شوق تدریس قرآن و آموزش شاگردان دلش را لبریز ساخت و با شادی نزد مادرش شتافت و از همان روز به تدریس قرآن پرداخت. با خود گفت:"درس میتم تا زنده استم می آموزم و می آموزانم..."
سپس برخاست آرام آرام خودش را به دیوار رساند و نزدیک کلکین شد. رویش را به شیشه چسپاند. غم های بیکرانی به پهنای آسمان و وسعت زمین، دل نازکش را فرا گرفتند. آرزو کرد، روزی بتواند سر سبزیها، روشنیها و زیباییها را ببیند و هم با سوز دل به کسانی نفرین فرستاد که جنگ و فتنه و خونریزی را می آفرینند و انسانهایی زیادی را از نعمات زندگی محروم می سازند.
پایان
نیلاب نصیری
18 حوت1389