گل سرخ خشکیده
آن روزها؛ هرگاهی که مقابل آیینه می ایستادم، خود را زیباترین دختر دنیا می يافتم و از خداوند شاکر بودم که چنین صورت دلپذیری دارم. مانند هردختر جوان، آرزو می کردم كه همسر آینده ام مرد زیبا، جذاب، بلندقامت، تنومند و تحصیل کرده باشد. خواب های خوشی می دیدم و قصر رویایی در عالم خیال برایم بنا کرده بودم. تصاویری که از مرد آرزوهایم در ذهنم حک شده بود، با انسانهای روی زمین بر نمی خورد و من هم با آنها دل خوش کرده و روز و شب زنده گی را به سر می رساندم.
پسران جوان، از خود و بیگانه آرزوی به دست آوردنم را در دل می پروراندند و خواستگار می فرستادند؛ ولی من با دیدن خود پسر و یا عکسش جواب رد می دادم. مادرم که تا اندازه ای خیالاتم را خوانده بود. هر بار با آمدن خواستگار جدید، بخوبی یا به قهر نصیحتم میکرد؛ اما به هیچوجه دلم راضی نمیشد خلاف میلم، تن به ازدواج بدهم.
گذشت زمان، سیر همیشگی اش را می پیمود و من همچنان بر خواستهء خودم پافشاری داشتم تا اینکه یک روز همصنفی مکتبم سیمین، به خانهء ما آمد. با خوشی از او استقبال کردم و او اندکی ناراحت معلوم میشد. وقتی علت را پرسیدم، گفت که برادرش او را تا اینجا همراهی نموده و دهن کوچه ایستاده است. من از پدرم خواستم تا برادر سیمین را هم بخانه بیاورد. پدرم عقب او رفت و ما هردو به سالون رفتیم. لحظاتی صحبت کردیم و بعد من عقب چای به آشپزخانه رفتم که دفعتاً با شنیدن صدای باز شدن دروازهء کوچه چشم به در دوختم. با دیدن برادر سیمین که از عقب پدرم روان بود، قلبم به لرزه افتاد. احساس کردم تصویر مرد رویاهایم جان یافته و خیالات پراگنده ام به حقیقت پیوسته است. او کسی بود که من میخواستم. همان جوان زیبا، با وقار، بلندقامت، با شخصیت و...
در همان دیدار اول، چنان مجذوبش شدم که فکر کردم، سالهاست دوستش دارم. او شهزادهء خیال دنیای کودکی و جوانیم بود. با دیدن او بدنم داغ شده و قلبم به شدت میزد. از خوشی در لباس نمی گنجیدم. حالت عجیبی داشتم احساس میکردم تمام خوشی های دنیا را به من بخشیده اند. او رفته بود و من چشمانم را باز و بسته می کردم و او را در نظرم مجسم می نمودم که صدای مادرم مرا به خود آورد:
"او دختر چه میکنی! خوده میسوزانی."
متوجه شدم که گوشهء چادرم آتش گرفته است؛ با عجله خاموشش کرده و چای آماده نموده نزد سیمین رفتم. او متوجه حالم شده، پرسید: "چه شده، خیریت اس؟"
بهانه ای تراشیده مرخصش کردم و باز وقتی برادرش از اتاق دیگر بیرون میشد، دزدانه نگاه عميقي به او انداختم و دل نا ارامم را تسلی دادم.
از بخت نیک، فردای آنروز سیمین ترسیده ترسیده از علاقهء برادرش که مرا یک نگاه از کلکین آشپزخانه دیده بود، سخن میگفت. به او چیزی نگفتم؛ اما در دل، شادمان شدم که عشقم یک طرفه نیست.
در آن روزها دنیا برایم دل انگیز و زیبا شده بود؛ زیرا رویاهایم به حقیقت پيوسته و عالم خیالات دوست داشتنی ام را نزدیک به واقعیت می دیدم. با آنهم گاهی اوقات می ترسیدم که او را از دست بدهم و از طرفی هم حیا و احترام بی انتهایم به والدین و خانواده ام، مانع میشد تا محبتم را به او ابراز کنم.
اما گویی در آن روزها بخت و اقبالم گل کرده بود و یک روز او خودش پیشقدم شده به دست پسر خردسالی برایم نامه فرستاد. از ترس پدر و هم از شرم زمانه، نتوانستم نامه اش را جواب بگویم. ارسال نامه هایش ادامه داشت و من همه را بی جواب گذاشته بودم تا اینکه یک روز برایم تلیفون کرده گفت که یکبار برایش جواب مثبت یا منفی بدهم و یا اینکه هرگاه کسی دیگری را دوست داشته باشم، برایش بنویسم و من با آنکه بسیار دوستش داشتم، فقط گفتم کسی دیگری را تا کنون نخواسته ام و تلیفون را قطع کردم.
فردای همان روز، سیمین و مادرش به خواستگاریم آمدند؛ اما پدرم کار و وظیفهء پسر را بهانه گرفته رد کرد. با دانستن این موضوع، باز نامه نوشت که بخاطر حاصل کردن من، حاضر به انجام هرکاری است. فرهادوار دل سنگ را می شکند و مرا به دست می آورد.
در جواب آن نامه اش، برای اولین بار نوشتم که من هم دوستش دارم و تا آخرین لحظهء عمر در دنیا و حتی در آخرت، فقط انتظار او خواهم بود.
روز بعد، مادرش آمده به پدرم گفت که هرگونه کاری را که او بخواهد. پسرش انجام می دهد؛ فقط پدرم دخترش را امانت او نگهدارد.
از آن پس، "عزیز" برای کار و معاش بهتر به ولایت دورتری سفر کرد. دو ماه بعد باز گشت و از اینکه می ترسید، مرا از دست بدهد. بار دیگر مادرش را به خانهء ما فرستاد. او برای باور بیشتر پدرم، اسناد کاری اش را هم فرستاده بود. پدرم تلاش و کوشش او را ستوده قبول نمود؛ اما شیرینی دادن را به ماههای بعد ماکول کرد.
دیگر پیوند دوستی و عشق ما محکمتر شده بود. من خود را از آن او می دانستم و دوری اش برایم طاقت فرسا بود. هر شب تليفونی، دقایقی با هم با عشق و حرارت تمام صحبت می کردیم. هر یکماه بعد، عزیز می آمد و برایم هدیه های زیبا می آورد. هرباری که می آمد والدینش را به خانهء ما میفرستاد و پدرم بدون علت، گاهی یک موضوع و گاهی موضوع دیگری را بهانه قرار داده و نامزدی ما را به تعویق می انداخت؛ اما من به این موضوع اهمیتی نمی دادم.
شام یک روز که سالگره ام بود و او وعده کرده بود که می آید و هرگاه نتوانست حتما تليفون میکند، تا ناوقت شب منتظر ماندم، نه آمد و نه تليفون کرد. همان شب تا صبح و چند شب و روز دیگر هم انتظارم ادامه یافت؛ مگر کوچکترین خبری از او نبود و نه تيلفونش جواب می داد. نمی دانستم چه کنم؟ نزد سیمین رفتم، او را هم بدتر از خود یافتم. بالاخره پدرش عقبش به همان ولایت رفت و دو روز بعد که منتظر احوالش متفکر نشسته بودم، تليفون سیمین آمد، وقتی گوشي را برداشتم او گریه می کرد. فریاد زدم: "چرا سیمین؟ چه شده؟ چرا گریه میکنی؟"
سیمین در میان هق هق گریه گفت: "عزیز حادثه کرده و یک پایش قطع شده."
با شنیدن این خبر، فریاد زدم؛ چشمانم به سیاهی رفت و دیگر ندانستم. وقتی به هوش آمدم. بسیار گریه کردم. دو سه روزی نان و آب به لب نزدم و به بخت و طالعم نفرین فرستادم. باورم نمیشد روزهای خوشی زنده گی ام، به این زودی پایان یافته و آشیان آرزوهایم ویران شده باشد.
پدرم با شنیدن این موضوع، اخطارم داد که دیگر با عزیز ارتباطی نداشته باشم؛ چه او نمی خواست دختر یکدانه اش، زن یک مرد معیوب باشد. او با سوالات متعددی مرا در يك برزخ وحشتناک قرار داده بود.
بارها از من می پرسید که هرگاه عزیز از اول معیوب مي بود، من انتخابش میکردم؟ آیا بعد از این حادثه، میتوانم او را دوست داشته باشم؟ آیا او که دیگر یک مرد معیوب بود، میتوانست مرد آرزوهایم باشد...؟
سرانجام، یکروز سیمین برایم زنگ زد که عزیز را به خانه آورده اند. ولی من جرئت نداشتم به دیدنش بروم. دلم نمیخواست مرد خیالات و آرزوهایم را معیوب ببینم. با گذشت چند روز حتی جرئت تليفون کردن هم، از من سلب شد.
سرانجام روز بعد سیمین به خانه آمد و گریه کنان از بیوفایی من گله کرد و از غم های عزیز گفت و هم از اینکه او فقط نام مرا بر لب دارد و حیران است که چرا به ملاقاتش نیامده ام. بعد از دستکولش قطی خاک آلوده و کهنه ای را بیرون کشیده گفت:
"این آخرین هدیه یی است که عزیز، قبل از مجروحیتش برای تو آماده کرده بود. فقط میخواست این تحفه برای تو برسد."
او رفت و من ساعتی، به قطی تحفه که چند قطره خون خشکیده روی آن قرار داشت، خیره شدم. قطرات خون از عشق پاک عزیز سخن میگفت. دفعتاً صدای مادرم را شنیدم که ناوقت شده، باید نان خورده پوهنتون بروم. قطی را پنهان کرده، به فاکولته رفتم.
ساعت رخصتی، وقتی میخواستم بطرف خانه بروم که طنین صدای آشنائی را از پشت سرم شنیدم و برجایم میخکوب شدم: "سلام نازنینم! سلام مرجان عزیز!"
به زودی صاحب صدا را شناختم؛ اما درآن هنگام جرئت به عقب برگشتن و دیدنش را نداشتم؛ زیرا تا آنوقت نه به دیدارش رفته و نه احوالش را گرفته بودم. عزیز با گلوی بغض آلود گفت:
"مرجان! باور کن منهم دیگر بعد از این، خود را لایق تو نمیدانم. برای آخرین بار آمده ام ترا ببينم."
با استماع جملات حزن آلودش، گریه ام گرفته بود. دست و پایم می لرزید او که دید به عقب برنمی گردم، ادامه داد: "خوبست وقتی نمی خواهی مرا ببينی، میروم. فرق نمی کند؛ با آنکه می دانم از چشمهای تو افتاده ام و دیگر دوستم نداری، ولی به یاد داشته باش که تا آخر عمر فراموشت نمیکنم و به یاد تو زنده گی میکنم."
حرف های او، مانند چکش سنگینی روی سرم فرود آمد. طوریکه به مشکل خود را سر پا نگهداشتم و دوباره همان صدای عصاها را شنیدم که آهسته آهسته دور می شدند. با عجله به عقب دیدم؛ عزیزي را یافتم که روزها برای دیدارش لحظه شماری می کردم. اوه! که چقدر تغییر کرده بود. دلشکسته، با یک پا و دو عصای زیر بغلی روان بود. تحمل نتوانسته و های های به گریه افتادم. با شنیدن صدایم به عقب برگشت و نگاههای ما به هم گره خورد. وقتی به چشمانش دیدم، آنقدر خجالت شدم که آرزو نمودم کاش زمین دهان باز کند و مرا ببلعد؛ تا مجبور نباشم نگاههای سنگین او را تحمل کنم . لحظاتی هردو به هم خیره شدیم و عزیز لبخند تلخ و نا امیدی تحویلم داده رفت.
هرطوری بود خود را بخانه رساندم. همینکه پایم به دهلیز رسید، مادرم مژده داد که خواستگار خوبی، عقبم آمده و من گریه کنان به اتاقم رفتم. آنروز تصمیم گرفتم هرطوری باشد با عزیز ازدواج کنم؛ زیرا فقط خانهء قلبم از گرمای محبت او لبریز بود. ناخودآگاه به سراغ قطی خون آلود رفته آنرا گشودم. داخل آن یک نامه و یک گل سرخ خشکیده قرار داشت.
روی کاغذ با خط زیبایي نوشته شده بود:
"مرجان عزیزم! می دانم که حالا از چشمانت افتاده ام؛ زیرا تو بارها برایم میگفتی که شوهري همچو من میخواستی؛ اما من حالا لایق تو نیستم. مرا ببخش که نتوانستم خودم را آن چنانی که بودم برایت نگهدارم. ولی شاید تقدیرم چنین بوده. حالا در مورد این گل سرخی خشکیده، میخواهم برایت بنویسم. روز تولدت بود. با عجله کارهایم را تمام کرده و رخصت گرفتم. میخواستم تا شام آنروز خودم را به تو برسانم در مسیر راه در میان گل های زیبای دشت، زیبائی این گل مرا واداشت تا آنرا برایت بیاورم، با آنکه دوستم گفت این منطقه خطرناک است؛ اما من ناشینده گرفته پیش رفتم؛ زیرا میخواستم قشنگترین گل را برای تو تحفه بدهم. جلو رفتم و گل را گرفته و آنرا داخل قطی گذاشتم. آنوقت متوجه شدم که کتابچهء یاداشتم همانجا افتاده است. قطی را به دوستم داده، دوباره رفتم. هنوز کنابچه ام را نگرفته بودم که با شنیدن صدای دلخراشی به هوا بلند شده و دیگر ندانستم. یک وقت به هوش آمدم که در شفاخانه استم. دوستم، قطی گل را به دستم داد و بعد هم با تلخی دانستم که برای به دست آوردن هدیهء عشق، چیزی را از دست داده ام و دیگر لایق تو نیستم...
و بعد از آن وقتی بخانه آمدم و تو به ملاقاتم نیامدی، همه چیز را دانستم. با آنهم آخرین تحفهء عشقم را بپذیر...
خدا حافظت برای همیشه!"
آنروز تا توانستم گریه کردم. وقتی مادر و پدرم آمدند، نامه و گل را برای شان نشان دادم و قسم یاد کردم که جز عزیز با هیچکسی ازدواج نمی کنم و از پدرم هم با عذر تمنا کردم تا مانع رسیدنم به عزیر نشود. پدرم مرا در آغوش گرفته، آرام ساخت و روز بعد مادر عزیز را خواست و پس از آن ما با هم نامزد شدیم. من که خودم را در مقابل عشق پاک و بزرگ عزیز، ناتوان می دیدم از او بخشش خواستم.
اکنون عزیز کوچکی در آغوش دارم و هر سه خوشبخت در کنار هم زنده گی شیرینی را تجربه می کنیم. و هنوز آن قطی خون آلود و گل سرخ خشکیده را چون بهترین هدیهء عشق، نزدم نگهداشته ام.
پایان
نیلاب نصیری
کابل کلید گروپ
13 عقرب 1387 خورشیدی