تلاوت اشك
ناله های زن جوان، فضای اتاق را پر کرده بود. او از درد به خود می پیچید؛ اما یک احساس عمیق و درونی سراپای وجودش را فرا گرفته و حتی درد را برایش لذت بخش می ساخت. دو داکتر و یک نرس او را کمک می کردند تا وضع حمل کند. دقایقي بعد، درد شدت یافت و عرق سرد از پیشانی و پشت گردن "ماریا" سرازیر شد و او به گوش های خودش آواز گریهء طفلی را شنید. لبخند تلخی روی لب های ترک خورده اش پدیدار گشت و متعاقب آن، چند قطره اشک داغ هم به صورتش ریخت. داکتر طفلک را به مادرش نشان داده و با خوشی گفت:
"مبارک باشه بچه اس!" بعد او را به دست نرس داد تا به اتاق اطفال ببرد. دیگر ماریا راحت شده بود. پدرش در حویلی شفاخانه، انتظار حال دخترش بود که در همین هنگام مستخدم شفاخانه صدا زد:
«پایواز ماریا کیس!»
مرد، سراسیمه نزدیک شد و مقداري پول به دست مستخدم داده پرسید:
« مه استم مریض خوب اس؟ چه به دنیا آورده؟»
مستخدم با خوشی گفت: «بچه اس، مره کمی پیسه دیگام بتی؛ ای کم اس! ده پس پیری صاحب عصا شدی، خدا برت بچه گگ داده؛ مبارکت باشه!»
مرد که از حرف های مستخدم عصبانی شده بود،به شدت دستش را پس زده گفت:«او نواسه ایم میشه!» و مستخدم خجل شد.
در همین هنگام، پرستار بازوی ماریا را گرفته، بیرون آمد و یک زن مستخدم هم، طفلک را در آغوش پدرکلانش داد. پدر و دختر، سوار موتر شده به خانه آمدند.
در داخل حویلی؛ زنان همسایه که یکی مسن و دیگرش جوان بود، با دیدن آنان نزدیک آمده و زن مسن، گله کنان گفت: "وی بیادر! خیره که ماریا جان خوارومادر نداره، ما خو بودیم. ما همرایش شفاخانه می رفتیم. چرا ماره نگفتی. ای دختر بسیار مظلوم و معصوم اس! مه دوستش دارم؛ خو حالی خوب شد، بخیر آمدین.»
و پیش آمده طفلک را از آغوش مرد گرفت. زن جوان، ماریا را داخل خانه برد و به پدرش توصیه کرد، تا برای مادر و طفلک، غذا بیاورد.
مرد، از خانه بیرون شد تا غدای مخصوص دختر و نواسه اش را فراهم کند. زن مسن، ماریا را روی چهارپایی خوابانده و طفلک را در کنارش انداخت. بعد به مرتب کردن اتاق آنها پرداخته و با دلسوزی به آشپرخانه رفت، تا برای ماریا چای بیاورد.با رفتن او ماریا آهسته روي جایش نشست. طفلک را در آغوش گرفته، بوسهء گرمی نثارش کرد و در همین هنگام، بغض گلویش ترکید و به گریه افتاد. دلش می خواست هرآنچه نهفته دارد، بیرون بکشد و خاطراتش را یکی یکی آتش بزند.
زن، با مهربانی پیالهء چای را به دستش داده گفت: «دخترم گریه نکو! وقتی شوهرت از بچه اش خبر شوه، حتماًپشتت میایه. مادرته خدا مغفرت کنه. حالی اولادهایت برت خوار و مادر میشن. پدرت زنده باشه.هیچ غصه نخو. خدا مهربان اس!»
پدر ماریا با بستهء خوراکه به خانه برگشت و زن مسن بعد از تغذیهء مادرو طفل، به خانه اش رفت وحینيکه میخواست در را ببندد، رو به مرد نموده، گفت: «بیادرجان، حالی بان که زچه و بچه، یک چند ساعت خو شون؛ باز که بیدار شدن، مره صدا کو!»
مرد هم که چند ساعتی از شب را نخوابیده بود، آرام روی توشک دراز کشید و همین فرصت مناسبی بود تا ماریا دلش را از گریه خالی نموده و سیری بر گذرگاه خاطراتش داشته باشد. تا توانست خاموشانه گریه کرد. برای سرنوشت شومش، برای بدکرداری های مادرش، برای بدبختی های خودش و برای بیکسی های طفلش.....
بعد به یاد گذشته ها افتاد و غرقه در اشك، درغبار غليظي از خاطراتش محو شد: "زمانی که هنوز نوجوانی بود و تازه خوب و بد دنیا را می فهمید؛ یک روز با بدبختی دانست که مادرش آغشته به فساد اخلاقی است و پدرش هرگاه و بیگاه بر او فشار میاورد تا از اعمال بدش دست بکشد؛ درغیرآن، از خانه بیرونش رانده و طلاقش خواهد داد. مگر مادر، از کردارهای زشتش رو گردان نمی شد. سرانجام مرد به زنش طلاق داد و به همین ترتیب مسیر زنده گی مادر و دختر از هم جدا شد. ماریا که در آن موقع سخت به مادر نیاز داشت، به دور از او روزها خسته و دلگیر می بود. هرچه بود، او مادرش را دوست داشت. در آن وقت به عمق حرف های پدرش نمی رسید و هم از گناههای مادر چیزی نمی دانست.
شب ها که پدر به خانه می آمد، ماریا ازاو مادرش را می خواست که او را راضی ساخته به خانه بیاورد؛ اما پدر، خیانت های مادر را برایش می شمرد. ولی از اینکه حرف های او قابل درک برای ماریا نبود، گفته هایش بی تاثیر مینمود. پدر، روزها تا شام کار میکرد و ماریا را در خانه تنها می گذاشت. او تنهایی را دوست نداشت و با آنکه پدر، او را از دیدن مادرش منع نموده بود؛ همواره هوس دیدار مادر، قلبش را فرا میگرفت. دختر جوان، تا مدتی از گفته های پدرش اطاعت کرد، ولی بعدها یک روز وقتی مادر به دیدنش نزدیک مکتب آمد،او اخطارهای پدر را از یاد برده و به دعوت مادر به هوتلی رفت. درآنجا هردو غذا خورده و تا دیروقت قصه کردند. مادر، نوازش کنان دست به موهای دخترش می کشید و در مورد پدرش، به او بد و رد می گفت؛ اما ماریا که پدرش را خیلی دوست داشت، حرفهای مادر را رد می کرد و شب و روز در این فکر بود که مادر و پدرش را دوباره یکجا بسازد.
یک هفته بعد باز مادر با تحفه های زیبا و قیمتی، به دیدار دخترش آمد و در ضمن صحبت، نصیحتش کرد که حالا جوان شده و چون پدر در موردش بی توجه است، خودش همسری انتخاب نموده، ازدواج کند و از شر پدر بی پروا و خودپسند رهایی یابد. چندین بار ماریا و مادرش پنهانی با هم ملاقات نمودند. زن دخترش را به بازار برده و آنچه او می خواست، برایش می خرید و مقداري پول هم به او می داد تا دیگر ضروریاتش را مرفوع بسازد؛ تا اینکه یک روز مادرش نزد ماریا آمده گفت:
«دخترم! من بورسی گرفته ام و با یکی از آشنایانم برای مدتی به خارج از کشور می روم.»
آنروز، ماریا تا عصر گریه کرد. رفتن مادر برای او رنج گرانی می نمود و می دید دلش برداشت دوری مادر را ندارد.
پس از آن، روزها چشم به دهن پدر می دوخت تا در مورد زنده گی آیندهء خودش از زبان او حرف هایي بشنود؛ اما هیچگاه پدر در این مورد حرف نمی زد. ماریا که پدرش را در مورد خود بی تفاوت می دید، تصمیم گرفت بنابه توصیه های مادر، همسری برای خودش برگزیند. وقتی با همین افکار به مکتب رفت، دید حین رفتن و آمدن به مکتب چند پسر اینسو و آنسو با نگاههای محبت آمیز به طرفش می بینند. در میان آنان یکی خوشتیپ و زیباتر از دیگران بود و مورد توجه ماریا قرار گرفت......."
دفعتاً چهرهء "سلیم" مقابل چشمان ماریا ظاهر شد؛ با همان لبخند دلفریب و نگاههای مملو از عشق؛ بعد به ياد آورد که چسان با سلیم طرح دوستی ریخت و حرف به کجا ها رسید. بعد عذر و تقلای سلیم را به خاطر آورد که چسان باعث بدبختی هایش شد؛ "او از سلیم خواسته بود تا پدرش را به خانهء آنان بفرستد و بعد از خواستگاری او، پدرخودش را مجبور خواهد ساخت، تا ازدواج آن دو را قبول نماید. مگر سلیم هر روز یک بهانهء نو می تراشید و ماریا را فریب می داد تا اینکه بر اثر اصرار زیاد ماریا روزی با حال اندوهبار و چشمان پراشک آمده گفت که پدرش این عروسی را قبول نمی کند و باید آنان برای چند روز از خانه بیرون رفته، در خانهء یکی از خویشان سلیم ازدواج نمایند و بعد دوباره بخانه برگردند.
بعد سلیم یک روز از او خواست تا به مکتب نرفته و چند دست لباسش را جمع نموده و یکجا با او برود. وقتی پدر وظیفه می رفت، ماریا در اتاق دیگر پنهان شده و در را از عقبش قفل نمود. وقتی مطمئن شدکه پدرش رفت، از اتاق خارج شده، مقداري پول و لباس هایش راگرفته و با سلیم از خانه بیرون شد. سیلم او را به مقصد نامعلومی برد. بعد از تفریح و هواخوری، آندو به خانه یی رفتند که یک زن و مرد مسن دیگر نیز در آنجا اقامت داشتند و سلیم، آندو را از نزدیکان خود معرفی نمود.
هوا تازه تاریک شده بود و آفتاب می رفت تا برای ساعاتی متعدد، پشت کوه های بلند بخوابد. ماریا در مورد آن خانه و منطقه، از سلیم پرسش هایي کرد و او در پاسخ گفت که برای چند روز اینجا می باشند و بعد او به خانه رفته به پدرش اظهار می دارد که ازدواج نموده و دوباره آمده و او را با خود به خانه اش می برد. درآنجا یک هفته را با هم گذشتاندند. ماریا با گذشت هر روز از او میخواست تا به خانه رفته و موضوع را با فامیلش بگوید، لیکن سلیم او را با بهانه های مختلف فریب داده و با رویاها و خواب هایش بازی می کرد و به فرداهای دور وعده اش می داد. تا اینکه صبح یک روز به بهانهء آوردن چیزی برای خوردن، از خانه بیرون رفت و تا عصر برنگشت. تمام روز را ماریا با ترس و دلهره به شب رساند. وقتی از زن مسن می خواست تا سلیم را جستجو کند؛ او خاموشانه بسویش می نگریست و چیزی نمی گفت. فقط وقتی بار بار خواست ماریا تکرار میشد؛ می گفت: «صبر کو که شوهرم از بیرون بیایه.»
با غروب آفتاب، همینکه هوا تاریک شد. مرد به خانه آمد و مستقیماً به اتاقش رفت. باز ماریا به اتاق آنان رفت و با گریه نزد مرد مسن نشسته از او کمک خواست تا سلیم را پیدا کند؛ اما مرد با خشونت فریاد زد: «دیگه پیش مه گریان نکنی! مه گریهء زنها ره خوش ندارم. تو از امروز مال ما استی ما سرت کار می کنیم.»
ماریا به قهر گفت: «چه کار می کنین! شوهرم میایه و مره از اینجه می بره؛ مه خو نوکر شما نیستم.»
مرد که با خندهء تمسخرآمیز درحالیکه دندان های زردش را نشان می داد، با نیشخند گفت:
«شما دخترها خود تان، خوده بازی میتین. کدام شوهر؟ تو خو همرای او نکاح نکدی. تو خو خودت به پای خود اینجه آمدی. او تره به ما سپرده و رفته. برو ده اتاقت باش؛ ایقه حوصله ماره نخور.»
وقتی ماریا رویهء مرد خشن را دید و سخنانش را شنید؛ دانست که گپ چیست! همان لحظه تصمیم گرفت تا دیر نشده باید خودش را به خانه نزد پدرش برساند. ترس و دلهرهء عجیبی سراپایش را فرا گرفت. آرام به اتاقش رفت و دستکولش را برداشت تا می خواست از اتاق بیرون شود که دید مرد از اتاق خودش بیرون آمد. او بسرعت نشست و سر روی زانوهایش گذاشت؛ اما خوشبختانه مرد نزد او نیامد و با تک سرفه هایي که می کرد، وارد تشناب شد. ماریا با توکل به خداوند یکتا برخاست؛ با استفاده از تاریکی، دزدانه از دروازه خارج شد و به دويدن پرداخت. دویده دویده راه سرک را پیدا کرد و ایستاد تا به موتری نشانی گفته به خانه برود. اشک ناخودآگاه از چشمانش جاری شده بود. در دل گاهی خود وگاهی مادرش را ملامت میکرد.
یکبار به عقب دید؛ از دور، از راهی که آمده بود در دل تاریکی موجودیت مردی را تشخیص داد که دویده به سوی او می آمد. لرزش خفیفی تمام وجودش را فرا گرفت. در همین هنگام تکسی پیش پایش برک زده گفت: «همشیره کجا میری؟»
ماریا دید داخل موتر دو زن و یک مرد دیگر هم نشسته اند. او حرفی نزده و با یک حرکت تند، دروازه را باز کرده نشست. موتر با تندی به راه افتاد و قلب ماریا راحت شد. در یک قسمت راه مرد و دو زن از موتر پیاده شدند و ماریا تنها ماند. دریور رو به او نموده گفت: «تره کجا ببرم بچیم! ده ای شام تنها کجا میری مریض داری یا....»
ماریا خودش را جمع و جور نموده گفت: «مه خانه میرم خانهء ما ده.... اس. پدرم مریض اس. پشت یک چیزی اینجه آمده بودم و سرم ناوخت شد. بیادر ندارم و پدرم هم پیر و زهیر شده، چه کنم کاکا جان مجبور استم.»
مرد با دلسوزی گفت: «خیره بچیم، مه تره صیحیح و سلامت خانهء تان می رسانم. مه هم برابر تو دختر دارم و بچه ندارم؛ از دل بابیت میایم.»
موتر، به سرعت جاده ها را می پیمود و افکار مختلفی ذهن ماریا را فرا گرفته بود. اگر پدرش او را از خانه بیرون کند؛ کجا برود. چطور همه سرگذشت یک هفته را به پدرش بگوید؟
سرانجام به رهنمایی او، تکسی دهن دروازه خانهء شان توقف نمود و ماریا پول پرداخته از موتر پایین شد. جرئت نمی کرد داخل شود؛ با سر انگشت دروازه را زد و با دیدن چهرهء پدرش تکان خورده به گریه افتاد. مرد دوباره دروازه را بروی دخترش بسته گفت: «برو از اینجه. مه ده ای یک هفته چه جاهایی ره پالیدم. باز فکر کدم پیش مادرت رفتی. برو پیش همو باش.»
ماریا به گریه گفت: « پدرجان! مه پیش تو می باشم تا زنده استم خدمت ته می کنم. مره بان خانه بیایم. خیره پدر، مه از راه دور و دراز آمدیم. ده بیرون تاریکی اس، مه بسیار می ترسم!»
زن و مرد همسایهء داخل حویلی، از اتاق شان بیرون آمدند و به وساطت آنان ماریا به داخل آمد.
وقتی پدر و دختر تنها شدند، ماریا همه موضوع را از اولین روز دیدار با مادرش تا پیدا کردن سلیم و وعده هاي او و موضوعات روز گذشته، همه را بی پرده برای پدرش گفت و به پاهایش افتیده خواست از خانه بیرونش نکند؛ زیرا او نمی خواهد مانند مادرش یک روسپی باشد. از این رو دوباره به خانه آمده تا بیشتر آلوده نگردد و هم آن پسر فریبکار را به کمک او پیدا کند.
مرد، بیچاره شده بود. گاهی با هردو دست بر سرش میزد و به زنش نفرین می فرستاد و گاهی هم چنگ به موهای دخترش می انداخت و گاهی با دلسوزی، سرش را در آغوش می گرفت و با گریه می گفت: «دخترک بدبخت من.»
ماریا گریه كنان، دستها و پاهای پدرش را به چشم می مالید و بوسه میزد و از او عذر میخواست. آن شب واقعاً دلش به حال پدر سوخت و دانست که پدرش به او، و او به پدرش نیاز دارد.
هرطوری بود، زنده گی مملو با خجلت و شرمساری ماریا از همان روز شروع شده و ادامه یافت. از همان روز ديگر نتوانست به چشمان پدرش دیده حرف بزند و یا سرش را مقابل پدر بلند نگهدارد. ولی با آنهم پدر نوازشش کرده و سعی میکرد، از رنج هایش بکاهد. تا اینکه روزها گذشت و یک روز احساس عجیب به ماریا دست داد. او در وجودش تغییراتی مشاهده کرد و دانست که چیزی میان بطنش حرکت می کند. با بدبختی دانست که مادر شده؛ آنهم مادر طفل نامشروع سلیم!
باز شبی را پنهان از نگاه های پدرش گریست و وقتی به خود آمد که آفتاب بلند شده و نورافشانی دارد. دید با گریه هیچ کاری نمی شود؛ از اینرو حینیکه برای پدرش چای می ریخت: گفت مریض است و می خواهد نزد داکتر برود. پدر هم برایش اجازه داد. با معاینهء او داکتر طفلش را چهار ماه تشخیص داده گفت که نورمال در حال رشد است. او خصوصی از داکتر خواست تا طفل را از میان بردارد؛ اما داکتر به شدت رد کرده گفت: «حالا بسیار دیر شده و از بین بردن طفل؛ قتل نفس محسوب می شود، گناه عظیم است و او این گناه را مرتکب نمی شود. و هم اضافه کرد که او باید این طفل را به دنیا بیاورد؛ بعد اگر او را نخواست، می تواند به شخصی به فرزندی بدهد.
ماریا با بدبختی به خانه آمد. مدتی دیگر هم جرئت نکرد موضوع را به پدرش بگوید تا اینکه دید شکمش با گذشت روزها بزرگ و بزرگتر می شود. لذا یک شب مجبور شد موضوع را با سرافگنده گی به پدرش بگوید. آنشب همه چیز را گفت و هم اضافه کرد که حالا بسیار دیر شده و نمی شود طفل رااز میان ببرد.
اشک از چشمان پدر سرازیر شد و با نگاههای عمیق، چشم به دخترش دوخت. فردا تصمیم گرفت از آن منطقه بروند تا او به راحتی بتواند جواب مردم را بدهد. سپس آندو به منطقهء دیگری رفته و دو اتاق را در منزلی به کرایه گرفتند؛ تا بعد از چند ماهي، طفل متولد شد. پدر ماريا، به همسایه های دور و پیش گفت که دامادم از دخترم آزرده شده و او را رها کرده است. من سرپرستی دخترم را به عهده گرفته ام تا او پشیمان شده برگردد."
با به یاد آوردن چهرهء مادر که با محبت دروغین، او را به ورطهء بدبختی کشانده بود؛ عالمی از نفرت، قلبش را فرا گرفت و از خود پرسید: آیا مادر همین است. آیا مادر با بی پروایی، اولادش را به سوی بدبختی رهنمایی می کند؟
و بعد در تلاوتي از اشک، دو بوسهء گرم نثار نوزادش کرد و به او وعده داد تا مادر بی نظیری برای او باشد؛ و با خود عهد بست تا از مادر بی کفایتي که او را به جادهء اشتباه و خجلت سوق داده و هم از سلیم فریبکار، انتقام بکشد!
نیلاب نصیری
5 حوت 1386
کلید گروپ کارته سه کابل