خودکشی
جواد؛ چند سال جوانی را پشت سر گذاشته و تازه متوجه زنده گی اش شده بود. با گذشت هر روز، دلش پر از امیدها و آرزوهای نو میشد؛ اما از اینکه مکتب نخوانده و سواد نداشت، رنج می کشید. بارها با خود میگفت: "کاش وقتی مکتب نمیرفتم و یا از مکتب می گریختم و مادرم آگاه میشد، از پدرم پنهان نمی کرد و هردو با زور و جبر مرا وادار به مکتب رفتن می کردند. کاش بعضی روزها مانند اولیای دیگر شاگردان، به مکتبم میامدند و از چگونگی درسهایم احوال می گرفتند و به استادانم می گفتد که بر من فشار بیاورند تا درست درس بخوانم و یا اقلاً کمکم کنند تا با سواد شوم.
کاش هیچ معلمی، دلسوزی نمیکرد و نمی گذاشت من ندانسته به صنوف بالاتر بروم کاش......
دقایقی مکث میکرد و به نقشهء قالین چشم می دوخت تا گل ها را اشتباه نگیرد. باز سرش را جنبانده زمزمه میکرد:"کاش خودم آنوقت ها میدانستم بدون اینکه چیزی را بدانم نباید به صنوف بالاتر بنشینم و تحت فشار مضمون های مشکلتری قرار بگیرم و از مکتب دلسرد شوم."
بعد با افسوس سر بلند کرده آه عمیقی از دل کشیده میگفت: "اگه ای همه کارها میشد، حالی محتاج نمیبودم تا از موی دیوار بسازم و روزها تا شام بدون اینکه دلم بخواهد یا نخواهد پای قالین کار کنم."
میخواست مانند یگان جوانی کاکه موتر لوکسی می داشت و به هرجای که دلش میخواست، میرفت. گاهی میگفت: "کاش تحصیل میکردم و کار پر درآمدی می داشتم و معاش خوب میگرفتم."
روزهایش با همین افکار به شام میرسید. با گذشت ایام دلش از کار قالین بافی سرد و سرد تر میشد. نمی دانست تا چه وقت قالین ببافد، چرا عمر و جوانی اش را در پای قالین بریزد. هرچه فکر میکرد، مشغولیت دیگری نمی یافت. میوه فروشی با کراچی و تبنگ را هم تجربه کرده و نقصان زیادی دیده بود؛ اما به هر حال دلش را قالین بافی گرفته بود و راه گریزی میجست.
تماشای هرگل و رده های قالین، روزها و لحظات نیک و بد گذشته را در ذهنش زنده میکرد. با خود میگفت: "چه رنج هایی را که با بافتن قالین های مختلف متحمل نشده ام. راستی هم یکبار قالین کش میشد، یکبار کوتاه، باری کج و یا هم گل هایش اشتباه بافته میشد و آن همه، درد سرها و جنجال هایی بود که قالین باف باید متحمل میشد.
قالینی را که تازه گذاشته بودند، 12 متر طول و عرض داشت. روزها پیهم می گذشتند و جواد هرچه می کوشید گل های قالین تکمیل نمی شد. هر روز تا شام کار می کرد. بعضی شب ها حتی گیس گازی را روشن کرده و کار می نمود؛ اما خلاف انتظار او قالین اندک اندک و با گذشت هفته ها و ماهها آرام آرام بالا می رفت و این تعجیلش باعث ناراحتی خاطر جواد می گردید.
از اینکه در جیب هایش پول نداشت، ناراحت می بود خصوصاً روزهای جمعه که کار نمی کرد و از خانه بیرون شده با دوستانش به تفریح و ساعت تیری می رفت، ققط همان روزها سخت به پول نیاز میداشت؛ اما وقتی دست به کیسه می برد و پول نمیداشت، نزد دوستانش خجل میشد و این مسئله همواره مایهء رنج او را فراهم می نمود.
صبح یکی ازروزهای جمعه وقتی میخواست بیرون برود، دید پول اندکی دارد که تنها میتواند با آن به حمام و سلمانی رفته و برگردد. در همین هنگام دید پدرش به خانه آمد و همراه با مادرش در یکی از اتاق ها نشسته و پول های اجورهء قالین راکه بطور پیشکی اخذ نموده بود، می شمرد. جواد دزدانه از لای در با دیدن پولها شادمان شد و با خود گفت: "یک پنجصدی از پدرم می گیرُم رفته خرچ میکنم یک پطلون و یک پیراهن میخرم خیر و خلاص؛ باز تا دیگه جمعه خدا مهربان اس."
جرئت نکرد داخل اتاق شود. لحظات انتظار به کندی میگذشت و او اینطرف و آنطرف دهلیز طویل منزل شان راه می پیمود. تا اینکه مادرش بکس را قفل نموده از اتاق بیرون آمد. جواد با بیصبری منتظر بیرون آمدن پدر بود؛ اما وقتی از لای در به داخل اتاق نظر انداخت، دید پدرش خوابیده است.
با بیتابی نزد مادرش رفت و گفت: "مادر مره پنجصد روپیه بتی. مه همرای رفیقایم بازار میرم."
مادر که امانت دار شوهرش بود با بیچاره گی گفت: "تا بابیته نگویم، مه کی سر دل خود ای کاره کده میتانم."
جواد پافشاری نموده گفت: "مادر جان! مه باید سلمانی برم. بعد از او حمام میرم؛ زود شو سرم ناوخت میشه. باز بچه ها میرن، پدرمه بیدار کو. بعد مادرش را داخل اتاق تیله داده گفت: "برو برو مادر جان! زود شو."
مادر دل نادل و ترسیده کنار شوهرش رفت و با آرامی او را صدا زد. مرد چشم گشوده گفت: "چی میگی او زن! بان که یک ساعت خو شوم، مانده و زله استم. برو اگه چیزی سوداکار داری اولادها ره از سر قالین بخیزان و روان کو!"
زن با ملایمت گفت: "نی مه چیزی کار ندارم. جواد پیسه کار داره 500 روپیه، برش بتم؟"
مرد با عصباتیت فریاد زد: "جواد ایقه پیسه را چه میکنه! برو برش پنجاه یا صد روپیه بتی که بره. بگو پیسه های خوده بیجای مصرف نکنه."
جواد که از عقب دروازه ناظر صحنه بود. به تنگ آمده و با بی حیایی زبان گشوده گفت: "شب و روز ما قالین می بافیم،خو پیسه هایش ده جیب شما میره. حالی که 500 روپیه کارم اس، مره کسی پیسه نمیته. تو چه قسم پدر استی که نمیفامی مه ضرورت دارم تا کی همتو خوار و زار و خشره و پیاده بگردم؟ کار میکنم زحمت میکشم دیگه چه میخواین؟"
مرد با بی حوصله گی گفت: "بچه های مردمه سیل کو باز خوده مثال بتی؛ اونا ده جایهای خوب خوب کار میکنن. تو خو از درس و مکتب هم نشدی. از کدام روزت ایقه پیسه مصرف میکنی؟"
جواد به خود جرئت داده گفت: "تو خو خودت بیسواد بودی، سرما هم کوشش نکدی بچه های مردم همتو پدرها دارن که راه تعلیم و کاره نشانشان داده. ما نورچشم و قوت دل خوده ده پشت قالین از دست می تیم و او هم کار خسته کن اس و جان آدمه میکشه و یک چار پیسه هم نداره که خرچ کنیم. تا کی ایقه احتیاجی و محتاجی بکشیم. تو پدر ما استی باید ده فکر آینده ما باشی.
مرد با یک خیز از جا بلند شده و درحالیکه چون ببری از غضب بخود می پیچید با غرش صدا زد: تو چه گفتی حرامزاده! تو حالی ایقه شدی که سر پدرت انتقاد میکنی؛ به مه و مادرت ردوبد میگی؟
مادر میخواست دخالت کند؛ اما مرد او را به یک سو زده، عرق پیشانی اش را با پشت دست پاک نموده نزدیک جواد شد. جواد سر به زیرافگنده، مانند بره ای بی سر و صدا تسلیم بود. پدر از شدت خشم او را زیر مشت و لگد گرفت و اخطارش داد که دیگر از بینی بالا حرف نزند.
سرانجام مادر موفق شده و شوهرش را از اتاق بیرون نمود.
سیل اشک از بحر پر تلاطم دل و دیدهء جواد، با شدت هر چه تمامتر به گونه هایش سرازیر شد. دیگر نتوانست خودش را کنترول نماید. با عجله خودش را به حمامی رساند که در کنج حویلی شان قرار داشت تا مگر دو خواهر و برادر کوچکش گریه های او را ببینند.
به زودی شب فرا رسید، دل مادر گواهی بد می داد. خلاف هر بار دیگر جواد ناوقت کرده بود همه پریشان اینطرف و آنطرف در حرکت شدند. مادر، دخترانش را به خانهء یکی دو همسایه و دوستان نزدیک فرستاد تا مگر جواد آنجا رفته و دیر کرده باشد؛ اما در آنجاها از جواد خبری نبود.
برادر کوچکش به خانهء دوستان نزدیکش رفت؛ اما آنها اظهار کردند که جواد امروز نزد آنان نیامده بود.
پدر که از کردار بدش در مقابل پسر نادم و پشیمان شده بود. بی صدا و اندوهگین از خانه خارج شد تا پسر قهر کرده اش را پیدا نموده به خانه بیاورد. در دل، خود را ملامت میکرد و به گفته های جواد و انتقادهای او نقطه صحت می گذاشت و با خود میگفت: "او حق به جانب است. راستی من در برابر اولادهایم، وظیفهء خود را درست انجام نداده ام." و همانطور به راه افتاد.
هوا تاریک شده بود و دخترک به اطاعت از مادرش رفت تا بالون گازی را آورده و چراغی در دل تاریکی های شب روشن نماید. همینکه نزدیک حمام رسید، دید دروازه بسته است. هر چه تیله داد، باز نشد. با دو دست به دروازه کوفته، صدا زد: "اینجه کی اس. دروازه ره باز کنین. مه گیسه می گیرم."
اما از درون جوابی نیامد، رفت مادر را صدا زد؛ مادر با هر دو دخترش، سراسیمه و پریشان در میزدند؛ اما صدایی از داخل شنیده نمی شد. هر چه کوشیدند، دروازه باز نشد. در همین هنگام پدر و برادر جواد، از بیرون آمدند. مرد همه نیرویش را جمع کرده و یا یک قوت دروازه را گشود و دفعتاً در تاریکی چشمش به جسم سیاهی افتاد که از سقف آویزان بود. تکانی خورده، فریاد زد: "پریگل چراغه بیار! زودشو؛ و در همان حال جسم نا آشنا را لمس میکرد و با خود میگفت: "نی... نی خدا نکنه ای جواد... خدا مره ایقه جزای سخت نمیته؛ نی نی جه....... جواد نیس.... نی بچیمه ایتو نمی کنه.
دخترک و مادرش به اتفاق هم چراغ را آوردند و مادر، با دیدن پا های سیاه و کبود شدهء جواد، چیغ زده از هوش رفت. پدر با دستان لرزان، چوکی را که جواد روی آن بالا شده بود؛ زیر پایش گذاشت و ریسمان را از ستون گشوده و پسرش را پایین کرد. جواد کبود و یخ شده بود؛ اما نبضش هنوز آهسته آهسته می زد. پدر با خوشی صدا زد: "پریگل بچیم زنده اس! او زنده اس، هله زود شو! تو گریه نکو بیا او ره ده بغل بگی و دست و پایشه بمال که مه برم موتر بیارم؛ او ره شفاخانه می بریم."
با عجله از خانه بیرون شد، تعدادی ازکوچه ها و پسکوچه ها را با سرعت پیمود. دفعتاً چشمش به داکتر همسایهء شان افتاد که از مقابلش میامد بغضی گلویش را فشرد و با صدای دو رگه گفت:
" داکتر صایب بیا که جواده چه کده؟ تو بیا بیادر جان، بچیمه نجات بتی!"
داکتر با پریشانی گفت: "چرا چه شده، مه خو صوب جواده دیدم جور و تیار بود؟"
مرد گریان شده گفت: "بیا که بریم که او تلف نشه بیا داکترجان!"
دست داکتر را گرفته، دوباره از راهی که آمده بود، روان شد. به زودی به خانه رسیدند؛ داکتر نبض جواد را دیده گفت: "نی کاکا جان او مرده و عمر خود به شما بخشیده. دیگه بیفایده اس، او ره هرجایی ببریم مرده، عذاب میشه. فایده نداره جواد دیگه ده ای دنیا نیس او وخت مرده!
محشری در خانهء آنان بر پا شده و به زودی خبر خودکشی جواد، به همه دوستان و آشنایانش رسید. همه گرد هم آمده و بر جوانی، زیبایی و اخلاق نیک و پسندیدهء جواد انگشت افسوس به دهن می گزیدند.
پدرش در گوشه یی نشسته و گریان با خود می گفت: "بخاطر 500 روپیه، بچهء نازنین خوده از دست دادم؛ حالا جواب خدا و مادرشه چه بتم!"
نیلاب نصیری
دفتر مرسل کارته سه کابل
1386-07-01